به نام یزدان پاک
یه روزی می آد ، که من ديگه دستهاتو توو دستهام نمی گيرم ..
فکر نکن که اشتباه می کنی ، نه ، با توام ، با خودت ...
يه روزی می آد ، که ديگه دستهات رو گرفتن ، برام شرم داره ...
يه روزی می آد که ديگه ، به چشمهای تو خيره شدن ، برام يه رويا نيست...
يه روزی می آد ، که تورو توو آغوش گرفتن برام لطفی نداره ...
يه روزی می آد ، ..
ميدونی ، يه روزی همه اينها می گذرند .. يه روزی ، ديگه اينا يادم نمی آد ..
ديگه دستهات رو نمی خوام ... ديگه چشمهات رو نمی خوام ...
ديگه آغوشت رو نمی خوام ...
آخه اون روز ، بالاخره در تو فنا شده ام ، اون روز بالاخره شده ام تو ، اون روز بالاخره دستهام با دستهات فرقی نمی کنند ، ديگه چشمهام با چشمهات ...
اون روز فقط يک چيز رو می خوام ... تو می دوونی . آره ، آخرين خونه دلت رو ...
ادامه ي مطلب ...
نوشته شده توسط منوچهر در دوشنبه 30 دی1387
||
لينك مطلب